دیباچه
می خواهم،
در زیر آسمان نشابور،
چندان بلند و پاک
بخوانم که هیچگاه،
این خیلِ سیلوارِ مگس ها،
نتوانند،
روی صدای من بنشینند.
می خواهم،
در مزرعِ ستاره زنم شخم
و بذر های صاعقه را یک یک
با دست های خویش بپاشم.
وقتی حضورِ خود را دریافتم
دیدم تمام جادّه ها، از من ،
آغاز می شود.
ای حاضرانِ غایب از خود!
ای شاهدانِ حادثه از دور!
من عهدکرده ام،
حتی اگرچه یک شب
رُم را
پس از نِرون
به تماشا َرَوم- نِرون،
دیوانه ای که می خواهد
زنجیر را به گردنِ تندَر درافکند.
محمد رضا شفیعی کدکنی، (از مجموعهی «بوی جوی مولیان»، تهران، 1356 )
قرار است چهارشنبه هفته آینده دکتر شفیعی کدکنی را ببینیم و به همین خاطر بی تابم. خیلی وقت است که انتظار کشیده ام برای این دیدار.


