تبليغاتX
قوقولی قوقو

قوقولی قوقو

زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!

سرود یکم: طپش نورانی

می تپد در دل من با تپشی نورانی

آن امیدی که نباشد نه هوس نی پندار

در سرم غرش طوفان دگر می رُنبد

غرشی کش نتوان یافت به طوفان بهار

 

نه ز بد عهدی یاران نه ز کج طبعی بخت

نه ز بیداد ستمکاره بیالاید امید

گرچه هامون در و صحرا گذرست این طوفان

همچو یک صخره پر هیمنه می پاید امید

 

همه نور است دل خلق وطن، شب گوید:

ره در این ساحت ایمن نتوانم کردن

حجتی هست به فردا که عیان خواهد شد

گرچه امروز مبرهن نتوانم کردن

 

ای نهان گشته پس داغ، سرود دل من!

ای فروزنده امیدی که به جان نور دهی!

ای به تاریکی این دوره ی پر رنج و ملال

خفته رازی که بپای طلبم زور دهی

 

هِل که برخیزم و افتاده علم برگیرم

طبل می کوبد و جیش ابدی پیش رود

کاروانی ست کز آماج نخواهد رو تافت

بار بر بندد و از نو به ره خویش رود

(ا.طبری)

 

سرو دوم: شهر، غروب و تو

برهنه در آغوشم

شهر، غروب و تو

چهره ی رخشانتان

عطر گیسوانتان

این صدا

-          کوب کوبِ قلب من-

تاب و تب کیست

تو، شهر، غروب

                   و یا من؟

غروب در کدام نقطه به آخر می رسد

شهر کجا آغاز می شود

تو کجا آغاز می شوی

من در کدام نقطه به آخر می رسم، کجا آغاز می شوم؟

(ناظم حکمت)

 

سرود سوم: ...

مادام که بر روی زمین شعر هست

                                           و چشمان بیدار،

                                                     من مرگ را نمی خواهم،

پس چون مرگ در رسد

- و می دانیم که او خودسر می آید-

                                           با او جنگی ندارم

بلکه از او رخصت می خواهم

                           تا مرثیه پایان را

                                               بسرایم

(محمود درویش)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:25  توسط   | 

گزارش درگیری های شب گذشته توسط شهید گمنام به نقل از خبرنامه انجمن شریف

 

۱۲ ساعت پریشان برای تهران

من همه چیز را به چشم خود دیدم. من همه چیز را با چشم­هایی گریان تماشا می­کردم. اشک­ریزان به مانند ده­ها و صدها نفر دیگری که تا اذان صبح در خیابان منتظر مانده بودند تا ببینند سرانجام کار چه خواهد شد؛ و نتیجه برای همه بسیار قابل پیش بینی­تر از آن بود که امیدوار بودند.

ساعت حدودا سه ظهر روز شنبه بود که خبر رسید نیروهای ویژه، پارک «اوستا» را محاصره و مسیر خیابان آزادی به انقلاب را مسدود کرده­اند. هیچ کس نمی­توانست حدس بزند که چه اتفاقی در حال وقوع است. احتمال شکل گیری یک تجمع و یا درگیری آنقدر بعید بود که حتی کسی حاضر نشد به خود زحمت پیگیری موضوع را بدهد. روز به پایان رسید. یک روز آرام برای ما و بسیاری دیگر از شهروندان تهرانی، اما بدون شک نه برای همه آنها!

ساعت 20 دقیقه بامداد روز یکشنبه صدای زنگ موبایل پلک­هایم را، که هنوز گرم نشده بود، دوباره باز کرد. پیام بسیار کوتاه و عجیب بود: «تا نیم ساعت دیگه اگه زنگ نزدم گرفتنم»! حتی درک مفهوم جمله هم برایم سخت بود تا چه رسد به تحلیل اوضاع. بلافاصله شماره را گرفتم: «چی میگی؟». «من تو درگیری انقلابم، اوضاع خیلی بده، اگه تماس نگرفتم بدون گیر افتادم».

یاد حرف­های ظهر در مورد نیروهای لباس شخصی و پارک اوستا افتادم. بلافاصله به سه نفر از بچه­ها SMS زدم: «می­گن انقلاب شلوغ شده، مثل اینکه اوضاع خیلی بده». جواب اول شکّم را بر طرف کرد: «هنوز تموم نشده؟ عکس­هاش رو دیدم، با قمه ریختن بیرون، مرد و زن»!. جواب دوم، سوال در مورد ماجرا بود از طرف یک رفیق پایه(!) که نیم ساعت بعد و به همراه یک رفیق پایه دیگر، جلوی در خوابگاه منتظر بود تا با هم به محل درگیری برویم.

خیابان آزادی به سمت انقلاب از تقاطع «نواب» مسدود شده بود. راننده تاکسی مدام تعریف می­کرد که از ظهر تا حالا چقدر درگیری پیش آمده و چقدر نیروهای پلیس و لباس شخصی در منطقه جمع شده­اند. از یک مسیر انحرافی به پشت پارک رسیدیم. عده زیادی از اهالی محل نظاره­گر توده عظیمی از نیروهای لباس شخضی بودند که بجز آنها و تعداد اندکی ماشین­های نیروی انتظامی، آمبولانس و آتش­نشانی، چیز دیگری دیده نمی­شد. نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا خود را به خیابان انقلاب و بالای پارک برسانیم. از آنجا منظره بهتر دیده می­شد و تا آن موقع نیز به اندازه کافی اطلاعات پراکنده دریافت کرده بودیم که بدانیم اوضاع از چه قرار است.

(هرچه گفته می­شود صرفا بر مبنای شنیده­ها است که علی­رغم تواترش که جای شکی برای ما باقی نگذاشته بود نیازمند تحقیق مستندتری است). یکی از آیات عظام ادعایی مبنی بر ارتباط با امام زمان کرده بود. حدودا ظهر روز شنبه عده­ای (متوجه نشدیم صرفا لباس شخصی و یا به همراه نیروی انتظامی) به سراغ وی می­روند تا بازداشتش کنند. هواداران آیت­الله که به گفته یکی از همسایه­ها تعدادشان به چیزی حدود 400نفر می­رسید برای دفاع از وی با تمام قوا حاضر شده بودند. کار به درگیری و چوب و قمه و اسیدپاشی(!) رسیده بود. حداقل دو نفر از نیروهای لباس شخصی به اسارت هواداران آیت­الله افتاده بودند و عده دیگری نیز به شدت آسیب دیده بودند. هرچند تنها، تعداد نیروهای لباس شخصی به بیش از 2000نفرمی­رسید، اما به نظر نمی­آمد کاری از دست آنان ساخته باشد. هواداران آیت­­الله از مرد و زن گرفته تا کوچک و بزرگ همگی و با هر چه در دسترسشان بود به مقاومت پرداخته بودند. برای نیروهای لباس شخصی که تا این موقع سرسخت­ترین دشمنانشان تعدادی دانشجوی جوان و اهل کتاب و درس بودند، مواجهه با جمعیتی از جان گذشته و معتقد مانند برخورد با سدی از فولاد بود.

ساعت 2:20 بامداد اولین اقدام از جانب نیروهای لباس شخصی به چشم خورد. بیش از 1000نفر نیروی مسلح به انواع و اقسام چوب و چماق و باتوم و قمه (این یک قلم را بجز در واقعه کوی، هیچ گاه در دانشگاه­ها به کار نبردند) آنچنان میدان­داری می­کردند که هر ناظری تصور می­کرد حرکت آنان را هیچ مانعی جلودار نیست. ترکیب تشکیل دهنده این جمعیت اولین نکته (و شاید جالب­ترین نکته­) ای بود که به چشم هر بیننده­ای می­آمد. تعداد زیادی درست با همان سیما و شمایلی بودند که از نیروهای لباس شخصی انتظار می­رفت، اما این تعداد حتی در اکثریت نیز نبودند. جوانان و نوجوانانی که سن و سال برخی به زحمت به 15سال می­رسید، با ظاهری جوانانه­تر از آنچه برای خیابان ولیعصر و یا آفریقا عادی و طبیعی به حساب آید، بخش عمده نیروها را تشکیل می­دادند. بی­شک هیچ کس نمی­توانست بدون مشاهده سلاح­های سرد این افراد به ماهیتشان پی ببرد. نوجوانی 15ساله را تصور کنید که به دوست خود گلایه می­کرد که چرا حاجی یک چوب بزرگ به من نداد! و یا جوانکی که به نظر خود را برای شرکت در یک پارتی در شهرک غرب آماده کرده بود اما از زیر لباسش می­توانستید دسته قمه او را ببینید! در میان افراد مسن­تر نیز که به نظر به عنوان رهگذر و یا برای تماشا در کنار خیابان ایستاده بودند، مکالمات گاه و بی­گاه با بی­سیم­های کوچکی که در لباسشان جاسازی شده بود، آنچنان انسان را شوکه می­کرد که دیگر هیچ کس را بجز به چشم یک عامل نفوذی نمی­شد نگاه کرد.

با تماشای این لشگر خوفناک اولین پرسشی که به ذهن می­رسید این بود که: «چگونه معترضین توانسته بودند از ظهر روز قبل تا آن موقع از صبحگاه مقاومت کنند؟» اما به محض اینکه این لشکر 1000 نفری (نزدیک به 1000نفر از این نیروها در بخش شمالی خیابان جمال­زاده و در تقاطع خیابان آزادی قرار داشتند و تقریبا به همین تعداد نیز در بخش جنوبی و به صورت قرینه نسبت به کوچه «سرو» که در اختیار هواداران آیت­الله بود. ما نیز از بخش شمالی شاهد ماجرا بودیم) به سمت خانه آیت­الله که گویا در سر نبش کوچه «سرو» قرار داشت حرکت کردند فرصت خوبی به دست آمد تا ما نیز به همراه جماعت نزدیک برویم. (ظاهر هیچ کدام از ما به صورتی نبود که کسی بخواهد ما را غیر خودی قلمداد کند و شاید بتوان گفت اصولا ظاهر هیچ کسی به صورتی نیست که در آن طیف گسترده عضوی منحصر به فرد محسوب شود) جمعیت با شعارهای «مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «مرگ بر منافق»، «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» و «ای رهبر آزاده آماده­ایم آماده» تا نزدیکی خانه مورد نظر پیش رفتند که ناگاه و به نظر با اراده­ دستی پنهان در یک شعاع حدودا 10متری از خانه متوقف شدند. از اینجا به بعد تنها تکرار همان شعارها بود که از لشگر خروشان این به -اصطلاح خودشان- «حیدری­های خیبری» به گوش می­رسید. هیچ کس حاضر نبود حتی یک قدم جلوتر بگذارد. به نظر تجربه درگیری­های ظهر روز قبل درس خوبی به آن­ها داده بود. رشادت این سربازان گمنام(!) به همین جا هم ختم نشد. در میان هیاهوی شعارهای پراکنده که دیگر کسی حوصله تکرار بی­فایده آن­ها را هم نداشت ناگهان سنگی به سمت خانه مورد نظر پرتاب شد. یکی که چندین متر عقب­تر و در کنار ما ایستاده بود با شادمانی فریاد زد: «سنگ اول رو زدند»! یک نفر با تردید گفت: «الآن اونا هم شروع می­کنن». به نظر این تحلیل نه چندان پیچیده همزمان به ذهن بسیاری از حضار پرشور رسیده بود، در کمتر از چند ثانیه جمعیتی که در حال مبارزطلبی بود، بدون هیچ عکس­العملی از جانب طرف مقابل و تنها بر روی تصوری که از عواقب این اقدام خود داشتند، آنچنان پا به فرار گذاردند که اگر کسی درست در کنار آنان قرار نداشت و از ریز این اتفاقات به صورت مشخص آگاهی نداشت تصور می­کرد که یا بمبی منفجر شده است و یا عده­ای با رگبار مسلسل به پیشواز آقایان آمده­اند.

تا همه از سلامت خود و امنیت اوضاع مطمئن شوند و آرام آرام به سر جای خود بازگردندچند دقیقه­ای گذشته بود و به خوبی نشان داد که این لشکر بی­باک و از جان گذشته از ظهر دیروز تا آن موقع چکار می­کرده است. (هرچند با دیدن این عکس­العمل که در برابر هیچ حرکتی از جانب حریف نبود، می­توانستیم حدس بزنیم آن زمان که حریف به قصد مبارزه دست به سلاح برده بود اوضاع آقایان به چه صورت بود)

به هرحال ادامه آن وضع همه را خسته کرده بود که کم کم متوجه شدیم به تعداد سربازان نیروی انتظامی و نیروهای گارد ویژه افزوده می­شود. (البته با قبول این فرض که چند نفری از آنان در صحنه حضور داشتند) اولین کاری که نیروهای ویژه انجام دادند ایجاد فاصله میان تجمع کنندگان با کوچه سرو و خانه­های آن بود. لباس شخصی­ها نیز که به نظر خود منتظر این حرکت پلیس بودند ترجیح دادند تا کار را به نیروهای انتظامی واگذار کنند و شعار «نیروی انتظامی حمایت حمایت» سر دادند. (تصور کنید که شنیدن این شعار از جانب لباس شخصی­ها، برای ما که عمری از دست آنان به نیروی انتظامی متوسل می­شدیم و درخواست کمک می­کردیم چقدر عجیب و ای بسا جالب بود)

کمی بعد که همه مطمئن شدند نیروهای امنیتی دیگر به لباس شخصی­ها اجازه دخالت نخواهند داد رجز خوانی­ها شروع شد. «بابا به خدا داشتیم تمومش می­کردیم­ها، نذاشتن»! «بابا اینا هم معلوم نیست طرف کین، چرا جلوی ما رو می­گیرن؟ چرا نمی­ذارن کارمون رو بکنیم؟»، «هنوز دوتا از بچه­های ما اون تو گیرن، مگه ما بدون اونا می­ریم؟». کم کم شعارها شروع شد: «برادر بسیجی، یک یاحسین دیگر» (ما که نفهمیدیم با یاحسین قبلی چکار کرده بودند که با این یکی می­خواستند بکنند). نیروی انتظامی سعی در آرام کردن مبارزینی داشت که با خیال آسوده از حضور پلیس دوباره قوت گرفته بودند. کم­کم قرار بر این شد که «برادران حیدری خیبری»، استخوان در گلو و خار در چشم(!) اندکی دندان بر روی جگر بگذارند تا پلیس ماجرا را با مذاکره فیصله بدهد. یک نفر فریاد زد «هر کس برای دفاع از ولایت اومده بشینه زمین». (رفقای ما از ترسشون که تابلو نشن سریع اطاعت کردن و اتفاقا حسابی هم تابلو شدن، هیچ کس دیگه حتی زحمت دولا شدن هم به خودش نداد) بعد همون بنده خدا شروع کرد به روضه خوندن. موقعیت خوبی بود تا دوباره حرف­های در گوشی اوج بگیرند. یکی از نیروهایی که به نظر تازه از راه می­رسید و با هیکلی که داشت کلی میانگین وزنی جمع را بالا کشیده بود در کنار من از دیگری (که کمی مطلع­تر به نظر می­رسید) پرسید: «چی شده حالا»؟! (بنده خدا اصلا نمی­دونست واسه چی داره داد می­زنه) «ادعای ارتباط با امام زمان رو کرده». «ادعای ارتباط یا نیابت؟». «نیابت نه، ارتباط». برادر تازه وارد که انگار آب سردی روی پیکرش ریخته بودند و شوکی ناگهانی را تحمل کرده بود به آرامی و با اندکی تعجب و به حالتی که معلوم نبود پرسشی است یا خبری گفت: «خوب، آیت­الله آملی هم با آقا ارتباط داشتن». این بار پاسخ تنها یک حرکت سر از روی بی­میلی بود. برادر تازه وارد دوباره پرسید: «شعار هم دادن؟». «آره، البته شعارهاشون مذهبی بود، بیشتر یک دعایی بود که اونو می­خوندن». این بار دیگر ضربه کاری به نظر می­رسید. برادر تازه وارد با حالتی گیج و مبهوت آرام آرام دور شد.

ناگهان صدای آژیر یک استیشن نیروی انتظامی که تا وسط جمعیت پیش آمده بود توجه همه را جلب کرد. (فاصله کوچه سرو تا خیابان آزادی بین 50 تا 100 متر بود و هیچ خودرویی از این فاصله جلوتر نمی­آمد) بلندگوی خودرو مدام درخواست می­کرد که «برادران راه رو باز کنید». یکی گفت: «سردار طلایی رو آوردن». به هر حال خودرو از میان جمعیت عبور کرد و چند دقیقه بعد از پیاده شدن سرنشینان خودرو، نیروهای ویژه و سردسته­های لباس شخصی­ها جمعیت را تا سر خیابان عقب راندند. نیروی انتظامی وارد عمل شده بود و از اینجا به بعد دیگر لباس شخصی­ها هم حق دخالت نداشتند.

حدود ساعت 4:20 بامداد بود. حمله شروع شده بود. گاز اشک­آور و نور خودروهای آتش نشانی که جهت پاشیدن آب به نیروهای داخل کوچه جمع شده بودند سبب شده بود تا چیز زیادی از درگیری­ها دیده نشود، که ناگاه یکی فریاد زد: «یکیشون رو آوردن». از میان نیروهای انتظامی حدود پنج نفر به سرعت و در حالی که یک نفر را با خود می­کشیدند به بیرون آمدند. طولی نکشید که نوبت به نفر دوم و سوم رسید، اما از این جا به بعد و با رسیدن مهی از گاز اشک­آور به خیابان آزادی دیگر ایستادن غیر ممکن شده بود. همه پا به فرار گذاشتند. نیروهای لباس شخصی بار دیگر در میان مردم گم شدند. بر روی پشت بام­ خانه­های کوچه سرو به راحتی می­شد انبوه جمعیتی را دید که آتش روشن کرده­اند تا از شر گاز اشک­آور در امان بمانند و بتوانند همچنان مقاومت کنند.

به دنبال آتشی برای در امان ماندن از عوارض گاز به سمت پارک اوستا دویدیم. در گوشه گوشه خیابان هر کس سعی می­کرد آتشی روشن کند و هرجا که آتشی روشن بود عده­ای اشک ریزان از راه می­رسیدند و دور آتش حلقه می­زدند.

کنار پارک اوستا و در کنار گروهی از نیروهای ویژه که خود ماسک بر صورت داشتند اما به مردم برای روشن کردن آتش کمک می­کردند توقف کرده بودیم که ناگهان صدای تیراندازی به گوش رسید. ابتدا تصور کردیم که صدای شلیک گاز اشک­آور است اما نه... گلوله­ها بی مهابا می­غریدند، همه اشک می­ریختند، منظره­ای برای تماشا وجود نداشت، همه اشک می­ریختند و متعجب یکدیگر را می­نگریستند.

من هم آنجا بودم. من همه چیز را به چشم خود دیدم. من همه چیز را با چشم­هایی خیس تماشا می­کردم. اشک­ریزان به مانند ده­ها و صدها نفر دیگری که تا اذان صبح در خیابان منتظر مانده بودند تا ببینند سرانجام کار چه خواهد شد؛ و نتیجه برای همه بسیار قابل پیش بینی­تر از آن بود که امیدوار بودند.

 

پانوشت از قوقولی قوقو:

۱- هیچ خبری از اتفاقات پس از ساعت ۴:۳۰ صبح در دست نیست.

۲- امروز راننده تاکسی می گفت که چند روز گذشته در شهر قم هم درگیری های اساسی بوده.

۳- یکی از دوستان می گفت که دیشب در کوچه منتهی به خانه آیت الله در دو طرف سیاه پوشان هوادار وی حضور داشته اند: مرد و زن و همگی قمه به دست.

۴- بنا به روایاتی تعداد بسیجی هایی که گروگان گرفته بودند بیشتر از ۲ نفر بوده است(بیش از ۱۰ نفر).

۵- آنطور که "انتخاب" خبر می دهد وی به همراه هوادارانش دستگیر شده. 

۶- توضیحات ارنستو از سوابق کاظمینی بروجردی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:45  توسط   | 

انتشار نامه آیت الله خمینی به مقام های لشکری و کشوری در 25 تیر 67 (دو روز پیش از اعلام رسمی پذيرش آتش بس از جانب ايران)امروز تیتر اول بیشتر روزنامه های تهران بود.

 

روزنامه کارگزاران پیرامون انتشار این نامه نوشته است:" برای نخستین بار در مهر ماه 1382 آیت الله هاشمی رفسنجانی در گفت و گو با روزنامه همشهری دلایلی تازه درباره پذیرش قطعنامه عنوان کرد که مهمترین آنها فشار بین لمللی حامیان عراق و ضعف اقتصادی ایران در تامین هزینه های جنگ بود. در پی آن گفتگو محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران علت اصلی ناتمام ماندن شعار جنگ تا شکست کامل صدام حسین را تعلل سیاستمداران عنوان کرد. آیت الله هاشمی رفسنجانی هفته گذشته بار دیگر دلایل پیشین را با وضوح و مستندات بیشتری توضیح داد و مجددا محسن رضایی، مواضع پیشین خود را تکرار و این گفته هاشمی رفسنجانی را که سپاه پاسداران نامه ای به حضرت امام(ره) نوشته بود، تکذیب کرد. در پی این مباحث دفتر آیت الله  هاشمی رفسنجانی دیروز متن نامه امام خمینی(ره) خطاب به مقام های کشوری و لشکری را منتشر کرد".

هاشمی رفسنجانی در هفته گذشته در مصاحبه با همشهری در جواب این پرسش که "چرا در سال 67 قطعنامه را پذیرفتیم و جنگ تمام شد؟" پاسخ داده بود:

"دولت در آن موقع اعلام کرد که دیگر قادر به تدارک مالی نیست از لحاظ ابزار جنگ هم آقای محسن رضایی نامه ای به امام نوشت و تجهیزات متعددی از جمله چند صد هواپیما و تعداد زیادی توپ و تانک خواست. از طرفی صدام اجازه گرفته بود که بمباران شیمیایی شهر های ما را مثل شلمچه شروع کند. آمریکا هم وارد جنگ شده بود. مجموعه این عوامل ما را به این نتیجه رساند که ادامه جنگ بیش از آن درست نیست. من از حلبچه به جلسه سران سه قوه آمدم و در آنجا به اجماع رسیدیم که جنگ را تمام کنیم. خدمت امام رسیدیم و بحث طولانی صورت گرفت. پذیرش پایان جنگ برای امام سخت بود. ایشان تعبیری را به کار بردند که ما را مایوس کنند من تعبیری را که امام به کار بردند نمی گویم. من دیدم بحث به بن بست رسید. عرض کردم لازم نیست پایان جنگ را شما اعلام کنید. من فرمانده جنگ هستم. می روم اعلام آتش بس می کنم و آبروی شما محفوظ می ماند. بعد هم اگر کار من اشتباه بود، محاکمه ام کنید.

اگر هم یک نفر قربانی شود چیز مهمی نیست. چون کشور نجات پیدا می کند و مسائل حل می شود. امام نگاهی کردند و با حالت خاصی گفتند:«قبول می کنم» بعد گفتند:« بروید شخصیت ها و علما را جمع کنید و آنها را توجیه کنید و بحث هایی را که در این جلسه مطرح شدبا آنها در میان بگذارید که اختلافی پیش نیاید.» من از علما و شخصیتها دعوت کردم که مطالب را با آنها در میان بگذارم. امام احساس کردند که شاید نتوانیم آن کار را انجام بدهیم و اختلاف بروز کند. مرحوم حاج احمد آقا به من تلفن کرد و گفت امام می خواهند نامه ای بنویسند و شما آن رادر جمع علما بخوانید تا مشکلی پیش نیاید. جلسه در دفتر آیت الله خامنه ای تشکیل و آن نامه خوانده شد».

جدای از اینکه نامه محسن رضایی خطاب به هاشمی رفسنجانی نوشته شده باشد(و او نامه را به آیت الله خمینی داده باشد) و یا آیت الله خمینی، اختلاف میان هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی منجر به انتشار نامه آیت الله خمینی شده است: نامه ای که «راز پایان جنگ» را آشکار می کند و بدون شک مهمترین سند تاریخی منتشر شده پیرامون مسائل ایران در سالهای اخیر است.اهمیت این نامه منحصر به نقش تاریخی آن نمی شود. این نامه به سه دلیل عمده تاثیرات عمده ای در سیاست امروز ایران دارد:

1-      نامه در شرایط سیاسی و بین المللی خاصی منتشر شده است. در حالیکه مطابق گزارشاتی که در مطبوعات منعکس می شود با گذشت 24 سال از آزاد سازی خرمشهر هنوز قسمتهای عمده ای از این شهر بازسازی نشده است، در حالیکه تجربه جنگ هشت ساله ایران و عراق نشان داد که جنگ چگونه می تواند سرمایه های مادی و انسانی یک کشور را نابود کند و دسترنج مردم و منابع کشور را به مجرای صنایع نظامی و تخریب بکشاند، در حالیکه ایالات متحده با فتح افغانستان و عراق و تاسیس پایگاه های جدید در ترکیه و حضور بیش از پیش در آبهای خلیجِ- خداکند همیشه- فارس در عمل بیش از هر همسایه دیگر با ایران مرز مشترک دارد و درحالیکه دیگر ازهیچ کس پنهان نیست که پس از 11 سپتامبر ماشین جنگی ایالات متحده برای گشایش جبهه های جدید و گسترده، برای مصرف تولیدات نظامی-اتمی، برای تخریب و کشتار به راه افتاده است و درحالیکه در سراسر جهان صلح طلبان از بیم نابودی این کره خاکی سر آسوده به بالین نمی گذارند، عده ای از حاکمان ایران کاری جز فراهم کردن خوراک تبلیغاتی جنگ طلبان کاخ سفید انجام نمی دهند. این عده که تنها راه بقا خود را در ایجاد فضای نظامی گری( و به تبع آن سرکوب نیروهای سیاسی) می دانند و با تمام قوا در راه قبض قدرت پیش می روند نه منافع مردم و کشور و نه حتی منافع کم و بیش خود(سهمی از قدرت و نه همه ی قدرت) را درنظر نمی گیرند. به عبارتی امثال آن فرمانده که در سال 67 با وجود وضعیت اسفناک نظامی و اقتصادی ایران و با اذعان به آن می گوید:«باز هم باید جنگید» امروز هم حرفهایی می زنند که «شعاری بیش نیست».حتی اگر ایران توان مقابله نظامی هم داشته باشد، درگیر شدن در این مقابله(درگیری ای که می توان از آن جلوگیری کرد) گناهی نا بخشودنی است .    

2-      نامه توسط هاشمی رفسنجانی منتشر شده است؛ اگر این نامه اتفاقی منتشر می شد دارای اهمیتی نبود که امروز دارد. انتشار این نامه از سوی دفتر هاشمی رفسنجانی یک کنش غیر منتظره، حساب شده و استراتژیک است. کنشی که معانی عمیقی دارد:

·         ظاهرا میانه رو ها و «سیاسیون» اصلاح طلب، که در گفته های محسن رضایی به شکل شفافی از «نظامیون» متمایز شده اند، تصمیم گرفته اند فعالانه در سرنوشت کشور مشارکت کنند. این مشارکت بی شک زمینه ساز رویارویی های هزینه بر خواهد خواهد بود که البته هزینه اش اولا کمتر از هزینه ها و ویرانی های جنگ است و ثانیا این بار این هزینه ها از جیب دولتمردان با سابقه نظام اسلامی پرداخت خواهد شد و نه دانشجویان و صلح طلبان بی پناه.

·         ظاهرا کار به جاهای حساسی رسیده است. بگو مگو میان هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی همانطور که روزنامه کارگزاران نوشته است یک بار دیگر در سال 82 نیز رخ داده بود. چرا در آن زمان این نامه منتشر نشد؟ دو دلیل عمده در این رابطه به نظر می رسد: اول اینکه این روزها بخصوص عرصه انتخابات سرنوشت ساز خبرگان رهبری است و هاشمی رفسنجانی که از رودست خوردن ها در انتخابات های گذشته طاقتش طاق شده این بار جوابی درخور به منتقدین دست راستی خود می دهد و دلیل دوم که بی نهایت مهمتر از دلیل اول است این مساله است که مناقشات بین المللی ایران رفته رفته به بزنگاه های برگشت ناپذیری می رسد. این مناقشات دو سرانجام بیشتر نخواهد داشت: یا چالش نظامی با آمریکا و یا دولت نظامی، دولتی که در آن جایی برای هاشمی رفسنجانی هم نخواهد بود.

3-      نامه بخصوص چالشی عظیم در برابر فرماندهان و نقش آفرینان امروز سپاه پاسداران خواهد بود. سپاه پاسداران در طول سالیان دراز تغییر و تحولات عمده ای را در خود داشته است. جریان های گوناگون در این سالها در درون سپاه پاسداران نشو و نما کرده اند و دگردیسی هایی داشته اند که بر ما نامحرمان نامعلوم است. آنچه که یک ناظر بیرونی از تحولات سپاه می بیند به طور خلاصه چنین است: امروز دیگر سپاه به یک نیروی «برای خود» تبدیل شده است. سپاه دیگر نقش «پشتیبان» بعضی جریان های سیاسی را بازی نمی کند. خود قدرتمندترین جریان سیاسی شده است که پشتیبان خود است. ساختار نظامی سپاه پشتیبان فعالیت های سیاسی و اقتصادی آن است. با انتشار این نامه(که در آن شعار زدگی، ماجراجویی های بالقوه خطرناک و انقلابی گری ظاهری فرمانده سپاه پاسداران در دوران جنگ را نشان داده می شود) نور امیدی در دلها می درخشد که شاید کارگزاران بیست و چند ساله ی نظام از ترس سپاه کمی رو به سوی مردم بیاورند و بعد از سالهای سال، مردم محرم حساب شوند و «راز» های مگو برایشان گفته شود.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 20:27  توسط   |