گزارش درگیری های شب گذشته توسط شهید گمنام به نقل از خبرنامه انجمن شریف
۱۲ ساعت پریشان برای تهران
من همه چیز را به چشم خود دیدم. من همه چیز را با چشمهایی گریان تماشا میکردم. اشکریزان به مانند دهها و صدها نفر دیگری که تا اذان صبح در خیابان منتظر مانده بودند تا ببینند سرانجام کار چه خواهد شد؛ و نتیجه برای همه بسیار قابل پیش بینیتر از آن بود که امیدوار بودند.
ساعت حدودا سه ظهر روز شنبه بود که خبر رسید نیروهای ویژه، پارک «اوستا» را محاصره و مسیر خیابان آزادی به انقلاب را مسدود کردهاند. هیچ کس نمیتوانست حدس بزند که چه اتفاقی در حال وقوع است. احتمال شکل گیری یک تجمع و یا درگیری آنقدر بعید بود که حتی کسی حاضر نشد به خود زحمت پیگیری موضوع را بدهد. روز به پایان رسید. یک روز آرام برای ما و بسیاری دیگر از شهروندان تهرانی، اما بدون شک نه برای همه آنها!
ساعت 20 دقیقه بامداد روز یکشنبه صدای زنگ موبایل پلکهایم را، که هنوز گرم نشده بود، دوباره باز کرد. پیام بسیار کوتاه و عجیب بود: «تا نیم ساعت دیگه اگه زنگ نزدم گرفتنم»! حتی درک مفهوم جمله هم برایم سخت بود تا چه رسد به تحلیل اوضاع. بلافاصله شماره را گرفتم: «چی میگی؟». «من تو درگیری انقلابم، اوضاع خیلی بده، اگه تماس نگرفتم بدون گیر افتادم».
یاد حرفهای ظهر در مورد نیروهای لباس شخصی و پارک اوستا افتادم. بلافاصله به سه نفر از بچهها SMS زدم: «میگن انقلاب شلوغ شده، مثل اینکه اوضاع خیلی بده». جواب اول شکّم را بر طرف کرد: «هنوز تموم نشده؟ عکسهاش رو دیدم، با قمه ریختن بیرون، مرد و زن»!. جواب دوم، سوال در مورد ماجرا بود از طرف یک رفیق پایه(!) که نیم ساعت بعد و به همراه یک رفیق پایه دیگر، جلوی در خوابگاه منتظر بود تا با هم به محل درگیری برویم.

خیابان آزادی به سمت انقلاب از تقاطع «نواب» مسدود شده بود. راننده تاکسی مدام تعریف میکرد که از ظهر تا حالا چقدر درگیری پیش آمده و چقدر نیروهای پلیس و لباس شخصی در منطقه جمع شدهاند. از یک مسیر انحرافی به پشت پارک رسیدیم. عده زیادی از اهالی محل نظارهگر توده عظیمی از نیروهای لباس شخضی بودند که بجز آنها و تعداد اندکی ماشینهای نیروی انتظامی، آمبولانس و آتشنشانی، چیز دیگری دیده نمیشد. نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا خود را به خیابان انقلاب و بالای پارک برسانیم. از آنجا منظره بهتر دیده میشد و تا آن موقع نیز به اندازه کافی اطلاعات پراکنده دریافت کرده بودیم که بدانیم اوضاع از چه قرار است.
(هرچه گفته میشود صرفا بر مبنای شنیدهها است که علیرغم تواترش که جای شکی برای ما باقی نگذاشته بود نیازمند تحقیق مستندتری است). یکی از آیات عظام ادعایی مبنی بر ارتباط با امام زمان کرده بود. حدودا ظهر روز شنبه عدهای (متوجه نشدیم صرفا لباس شخصی و یا به همراه نیروی انتظامی) به سراغ وی میروند تا بازداشتش کنند. هواداران آیتالله که به گفته یکی از همسایهها تعدادشان به چیزی حدود 400نفر میرسید برای دفاع از وی با تمام قوا حاضر شده بودند. کار به درگیری و چوب و قمه و اسیدپاشی(!) رسیده بود. حداقل دو نفر از نیروهای لباس شخصی به اسارت هواداران آیتالله افتاده بودند و عده دیگری نیز به شدت آسیب دیده بودند. هرچند تنها، تعداد نیروهای لباس شخصی به بیش از 2000نفرمیرسید، اما به نظر نمیآمد کاری از دست آنان ساخته باشد. هواداران آیتالله از مرد و زن گرفته تا کوچک و بزرگ همگی و با هر چه در دسترسشان بود به مقاومت پرداخته بودند. برای نیروهای لباس شخصی که تا این موقع سرسختترین دشمنانشان تعدادی دانشجوی جوان و اهل کتاب و درس بودند، مواجهه با جمعیتی از جان گذشته و معتقد مانند برخورد با سدی از فولاد بود.
ساعت 2:20 بامداد اولین اقدام از جانب نیروهای لباس شخصی به چشم خورد. بیش از 1000نفر نیروی مسلح به انواع و اقسام چوب و چماق و باتوم و قمه (این یک قلم را بجز در واقعه کوی، هیچ گاه در دانشگاهها به کار نبردند) آنچنان میدانداری میکردند که هر ناظری تصور میکرد حرکت آنان را هیچ مانعی جلودار نیست. ترکیب تشکیل دهنده این جمعیت اولین نکته (و شاید جالبترین نکته) ای بود که به چشم هر بینندهای میآمد. تعداد زیادی درست با همان سیما و شمایلی بودند که از نیروهای لباس شخصی انتظار میرفت، اما این تعداد حتی در اکثریت نیز نبودند. جوانان و نوجوانانی که سن و سال برخی به زحمت به 15سال میرسید، با ظاهری جوانانهتر از آنچه برای خیابان ولیعصر و یا آفریقا عادی و طبیعی به حساب آید، بخش عمده نیروها را تشکیل میدادند. بیشک هیچ کس نمیتوانست بدون مشاهده سلاحهای سرد این افراد به ماهیتشان پی ببرد. نوجوانی 15ساله را تصور کنید که به دوست خود گلایه میکرد که چرا حاجی یک چوب بزرگ به من نداد! و یا جوانکی که به نظر خود را برای شرکت در یک پارتی در شهرک غرب آماده کرده بود اما از زیر لباسش میتوانستید دسته قمه او را ببینید! در میان افراد مسنتر نیز که به نظر به عنوان رهگذر و یا برای تماشا در کنار خیابان ایستاده بودند، مکالمات گاه و بیگاه با بیسیمهای کوچکی که در لباسشان جاسازی شده بود، آنچنان انسان را شوکه میکرد که دیگر هیچ کس را بجز به چشم یک عامل نفوذی نمیشد نگاه کرد.
با تماشای این لشگر خوفناک اولین پرسشی که به ذهن میرسید این بود که: «چگونه معترضین توانسته بودند از ظهر روز قبل تا آن موقع از صبحگاه مقاومت کنند؟» اما به محض اینکه این لشکر 1000 نفری (نزدیک به 1000نفر از این نیروها در بخش شمالی خیابان جمالزاده و در تقاطع خیابان آزادی قرار داشتند و تقریبا به همین تعداد نیز در بخش جنوبی و به صورت قرینه نسبت به کوچه «سرو» که در اختیار هواداران آیتالله بود. ما نیز از بخش شمالی شاهد ماجرا بودیم) به سمت خانه آیتالله که گویا در سر نبش کوچه «سرو» قرار داشت حرکت کردند فرصت خوبی به دست آمد تا ما نیز به همراه جماعت نزدیک برویم. (ظاهر هیچ کدام از ما به صورتی نبود که کسی بخواهد ما را غیر خودی قلمداد کند و شاید بتوان گفت اصولا ظاهر هیچ کسی به صورتی نیست که در آن طیف گسترده عضوی منحصر به فرد محسوب شود) جمعیت با شعارهای «مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «مرگ بر منافق»، «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» و «ای رهبر آزاده آمادهایم آماده» تا نزدیکی خانه مورد نظر پیش رفتند که ناگاه و به نظر با اراده دستی پنهان در یک شعاع حدودا 10متری از خانه متوقف شدند. از اینجا به بعد تنها تکرار همان شعارها بود که از لشگر خروشان این به -اصطلاح خودشان- «حیدریهای خیبری» به گوش میرسید. هیچ کس حاضر نبود حتی یک قدم جلوتر بگذارد. به نظر تجربه درگیریهای ظهر روز قبل درس خوبی به آنها داده بود. رشادت این سربازان گمنام(!) به همین جا هم ختم نشد. در میان هیاهوی شعارهای پراکنده که دیگر کسی حوصله تکرار بیفایده آنها را هم نداشت ناگهان سنگی به سمت خانه مورد نظر پرتاب شد. یکی که چندین متر عقبتر و در کنار ما ایستاده بود با شادمانی فریاد زد: «سنگ اول رو زدند»! یک نفر با تردید گفت: «الآن اونا هم شروع میکنن». به نظر این تحلیل نه چندان پیچیده همزمان به ذهن بسیاری از حضار پرشور رسیده بود، در کمتر از چند ثانیه جمعیتی که در حال مبارزطلبی بود، بدون هیچ عکسالعملی از جانب طرف مقابل و تنها بر روی تصوری که از عواقب این اقدام خود داشتند، آنچنان پا به فرار گذاردند که اگر کسی درست در کنار آنان قرار نداشت و از ریز این اتفاقات به صورت مشخص آگاهی نداشت تصور میکرد که یا بمبی منفجر شده است و یا عدهای با رگبار مسلسل به پیشواز آقایان آمدهاند.
تا همه از سلامت خود و امنیت اوضاع مطمئن شوند و آرام آرام به سر جای خود بازگردندچند دقیقهای گذشته بود و به خوبی نشان داد که این لشکر بیباک و از جان گذشته از ظهر دیروز تا آن موقع چکار میکرده است. (هرچند با دیدن این عکسالعمل که در برابر هیچ حرکتی از جانب حریف نبود، میتوانستیم حدس بزنیم آن زمان که حریف به قصد مبارزه دست به سلاح برده بود اوضاع آقایان به چه صورت بود)
به هرحال ادامه آن وضع همه را خسته کرده بود که کم کم متوجه شدیم به تعداد سربازان نیروی انتظامی و نیروهای گارد ویژه افزوده میشود. (البته با قبول این فرض که چند نفری از آنان در صحنه حضور داشتند) اولین کاری که نیروهای ویژه انجام دادند ایجاد فاصله میان تجمع کنندگان با کوچه سرو و خانههای آن بود. لباس شخصیها نیز که به نظر خود منتظر این حرکت پلیس بودند ترجیح دادند تا کار را به نیروهای انتظامی واگذار کنند و شعار «نیروی انتظامی حمایت حمایت» سر دادند. (تصور کنید که شنیدن این شعار از جانب لباس شخصیها، برای ما که عمری از دست آنان به نیروی انتظامی متوسل میشدیم و درخواست کمک میکردیم چقدر عجیب و ای بسا جالب بود)
کمی بعد که همه مطمئن شدند نیروهای امنیتی دیگر به لباس شخصیها اجازه دخالت نخواهند داد رجز خوانیها شروع شد. «بابا به خدا داشتیم تمومش میکردیمها، نذاشتن»! «بابا اینا هم معلوم نیست طرف کین، چرا جلوی ما رو میگیرن؟ چرا نمیذارن کارمون رو بکنیم؟»، «هنوز دوتا از بچههای ما اون تو گیرن، مگه ما بدون اونا میریم؟». کم کم شعارها شروع شد: «برادر بسیجی، یک یاحسین دیگر» (ما که نفهمیدیم با یاحسین قبلی چکار کرده بودند که با این یکی میخواستند بکنند). نیروی انتظامی سعی در آرام کردن مبارزینی داشت که با خیال آسوده از حضور پلیس دوباره قوت گرفته بودند. کمکم قرار بر این شد که «برادران حیدری خیبری»، استخوان در گلو و خار در چشم(!) اندکی دندان بر روی جگر بگذارند تا پلیس ماجرا را با مذاکره فیصله بدهد. یک نفر فریاد زد «هر کس برای دفاع از ولایت اومده بشینه زمین». (رفقای ما از ترسشون که تابلو نشن سریع اطاعت کردن و اتفاقا حسابی هم تابلو شدن، هیچ کس دیگه حتی زحمت دولا شدن هم به خودش نداد) بعد همون بنده خدا شروع کرد به روضه خوندن. موقعیت خوبی بود تا دوباره حرفهای در گوشی اوج بگیرند. یکی از نیروهایی که به نظر تازه از راه میرسید و با هیکلی که داشت کلی میانگین وزنی جمع را بالا کشیده بود در کنار من از دیگری (که کمی مطلعتر به نظر میرسید) پرسید: «چی شده حالا»؟! (بنده خدا اصلا نمیدونست واسه چی داره داد میزنه) «ادعای ارتباط با امام زمان رو کرده». «ادعای ارتباط یا نیابت؟». «نیابت نه، ارتباط». برادر تازه وارد که انگار آب سردی روی پیکرش ریخته بودند و شوکی ناگهانی را تحمل کرده بود به آرامی و با اندکی تعجب و به حالتی که معلوم نبود پرسشی است یا خبری گفت: «خوب، آیتالله آملی هم با آقا ارتباط داشتن». این بار پاسخ تنها یک حرکت سر از روی بیمیلی بود. برادر تازه وارد دوباره پرسید: «شعار هم دادن؟». «آره، البته شعارهاشون مذهبی بود، بیشتر یک دعایی بود که اونو میخوندن». این بار دیگر ضربه کاری به نظر میرسید. برادر تازه وارد با حالتی گیج و مبهوت آرام آرام دور شد.
ناگهان صدای آژیر یک استیشن نیروی انتظامی که تا وسط جمعیت پیش آمده بود توجه همه را جلب کرد. (فاصله کوچه سرو تا خیابان آزادی بین 50 تا 100 متر بود و هیچ خودرویی از این فاصله جلوتر نمیآمد) بلندگوی خودرو مدام درخواست میکرد که «برادران راه رو باز کنید». یکی گفت: «سردار طلایی رو آوردن». به هر حال خودرو از میان جمعیت عبور کرد و چند دقیقه بعد از پیاده شدن سرنشینان خودرو، نیروهای ویژه و سردستههای لباس شخصیها جمعیت را تا سر خیابان عقب راندند. نیروی انتظامی وارد عمل شده بود و از اینجا به بعد دیگر لباس شخصیها هم حق دخالت نداشتند.
حدود ساعت 4:20 بامداد بود. حمله شروع شده بود. گاز اشکآور و نور خودروهای آتش نشانی که جهت پاشیدن آب به نیروهای داخل کوچه جمع شده بودند سبب شده بود تا چیز زیادی از درگیریها دیده نشود، که ناگاه یکی فریاد زد: «یکیشون رو آوردن». از میان نیروهای انتظامی حدود پنج نفر به سرعت و در حالی که یک نفر را با خود میکشیدند به بیرون آمدند. طولی نکشید که نوبت به نفر دوم و سوم رسید، اما از این جا به بعد و با رسیدن مهی از گاز اشکآور به خیابان آزادی دیگر ایستادن غیر ممکن شده بود. همه پا به فرار گذاشتند. نیروهای لباس شخصی بار دیگر در میان مردم گم شدند. بر روی پشت بام خانههای کوچه سرو به راحتی میشد انبوه جمعیتی را دید که آتش روشن کردهاند تا از شر گاز اشکآور در امان بمانند و بتوانند همچنان مقاومت کنند.
به دنبال آتشی برای در امان ماندن از عوارض گاز به سمت پارک اوستا دویدیم. در گوشه گوشه خیابان هر کس سعی میکرد آتشی روشن کند و هرجا که آتشی روشن بود عدهای اشک ریزان از راه میرسیدند و دور آتش حلقه میزدند.
کنار پارک اوستا و در کنار گروهی از نیروهای ویژه که خود ماسک بر صورت داشتند اما به مردم برای روشن کردن آتش کمک میکردند توقف کرده بودیم که ناگهان صدای تیراندازی به گوش رسید. ابتدا تصور کردیم که صدای شلیک گاز اشکآور است اما نه... گلولهها بی مهابا میغریدند، همه اشک میریختند، منظرهای برای تماشا وجود نداشت، همه اشک میریختند و متعجب یکدیگر را مینگریستند.
من هم آنجا بودم. من همه چیز را به چشم خود دیدم. من همه چیز را با چشمهایی خیس تماشا میکردم. اشکریزان به مانند دهها و صدها نفر دیگری که تا اذان صبح در خیابان منتظر مانده بودند تا ببینند سرانجام کار چه خواهد شد؛ و نتیجه برای همه بسیار قابل پیش بینیتر از آن بود که امیدوار بودند.
پانوشت از قوقولی قوقو:
۱- هیچ خبری از اتفاقات پس از ساعت ۴:۳۰ صبح در دست نیست.
۲- امروز راننده تاکسی می گفت که چند روز گذشته در شهر قم هم درگیری های اساسی بوده.
۳- یکی از دوستان می گفت که دیشب در کوچه منتهی به خانه آیت الله در دو طرف سیاه پوشان هوادار وی حضور داشته اند: مرد و زن و همگی قمه به دست.
۴- بنا به روایاتی تعداد بسیجی هایی که گروگان گرفته بودند بیشتر از ۲ نفر بوده است(بیش از ۱۰ نفر).
۵- آنطور که "انتخاب" خبر می دهد وی به همراه هوادارانش دستگیر شده.
۶- توضیحات ارنستو از سوابق کاظمینی بروجردی